می خواستم شعر زیر را (که فقط از سر یک حس گذرا خلق شد) از صفحه پاک کنم.
ولی دیدم به اشتباهم در معنی سکوت و خاصه در انتخاب الفاظ، اقرار کنم بهتر است...
چقدر دلخراش است صدایی که از نای حق بیرون نمی آید!
می خواستم شعر زیر را (که فقط از سر یک حس گذرا خلق شد) از صفحه پاک کنم.
ولی دیدم به اشتباهم در معنی سکوت و خاصه در انتخاب الفاظ، اقرار کنم بهتر است...
چقدر دلخراش است صدایی که از نای حق بیرون نمی آید!
اگرچه به ظاهر ضعیفی سکوت
به معنی، زبان را حریفی سکوت
صدایی! که در نای جان مانده ای
تو ناخوانده ها را ردیفی سکوت
تو گنج سخن را کلیدی کلید
شریفی شریفی شریفی سکوت
لَا یَزَالُ الْعَبْدُ
الْمُؤْمِنُ یُکْتَبُ مُحْسِناً مَا دَامَ سَاکِتاً فَإِذَا تَکَلَّمَ
کُتِبَ مُحْسِناً أَوْ مُسِیئاً.
بنده مومن مادام که خاموش است جزء نیکان شمرده می شود، پس هرگاه زبان
بگشاید، یا نیکوکار است یا بدکار.
کافی(ط-الاسلامیه) ج2 ، ص 116 ، حدیث21
بسم الله
امابعد
مردم؛
آهـ !
وقتی میان آن همه
تنها چاه
فهمیده بود درد عمیقش را
*
امشب
احساس می کنم
بیهوده
بالای منبرم
بگذارید
باهم فقط بگرییم
بگذارید
از ماجرای آن کوی
ناگفته بگذرم
ببند پنجره ها را چشم! در این مشاهده بینا شو
َولو شده ست به یک لحظه، به سوی خلوت خود وا شو
پر از صداست جهان ای گوش! صدای همهمه ای مخدوش
مباش همهمه را مدهوش، به هوش! در پی نجوا شو
به نفع قافیه پردازی مگو سخن به زبان بازی
مشو شراره ی لفاظی، زبان! زبانه ی معنا شو
زبان روز جزا ای دست! مگو که فرصت رستن هست
بکار دانه ی امروز و مرا جوانه ی فردا شو
به خواب رفته ی غفلت، پا! چه را معطل تعبیری؟
نشسته ای به هوای چه؟ برای راه خدا، پاشو!
مرا دلی ست به دور ازمن، که رفت و شد گم و گور از من
بیا دوباره به من برگرد، به خود بیا دل! پیدا شو
هنوز وقت "شدن" داری، به خود بیا و بمان باری
که بانگ می رسدت،آری، برای مرگ مهیا شو
خدا را شکر در سینه غم دیرینه برگشته
به لطف بازدم ها باز آه سینه برگشته
فرستادم دلم را در پی رسواترین آدم
جهان را گشته و امروز با آیینه برگشته
دلم از دستبرد این و آن گنجینه ای خالی ست
غم بی مشتری اما به این گنجینه برگشته
گذشتن از جفای دوستان را دوست تر دارم
که هرگاه از کمانی رفته تیرکینه، برگشته
□
جهان رفت و آمدهاست، دل ها گرم شایدهاست
به شوق وعده ی برگشتنش آدینه برگشته
باز مگذار این ستاره کهکشان را گم کند
مشهدت این قبله ی هفت آسمان را گم کند
همچنان بالای گنبد باد پرچم دار توست
تا مبادا این کبوتر آشیان را گم کند
باز هم ناقوس دارد نامنظم می زند
ساعت صحن تو حق دارد زمان را گم کند
عقل را و عشق را گم کرده ام در صحن ها
در شلوغی گاه مادر،کودکان را گم کند
روی دوش جمع با قصد زیارت آمده
خوش به حال آنکه در صحن تو جان را گم کند
هرکه پیدا کرد در هنگامه ی عالم تو را
تا تو را دارد چه غم گر دیگران را گم کند